انتشارات آموت منتشر کرد:
وقتی سه ساله بودم و مادرم برادرم را باردار بود، پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم به انتخاب خودش از گرفتن نفقه صرفنظر کرد تا رنجشی ایجاد نشود و در خانهای تکوالدی درحالیکه در نیویورکسیتی بهعنوان استاد مددکاری اجتماعی، تماموقت کار میکرد، من و برادرم را بزرگ کرد. شغل پردرآمدی نبود اما او کاری میکرد کفاف خانوادهمان را بدهد، یا شاید من اینطور فکر میکردم. تا اینکه اولین اخطار تخلیه را از زیر در، داخل آپارتمانمان انداختند. مادر تمام روز تدریس میکرد، من و برادرم را از مدرسه برمیداشت، به دندانپزشکی بالای شهر میبرد، با پرستار بچه به خانهمان در پایین شهر برمیگرداند و باز… برمیگشت سر کارش. وقتی پاکت نامه را روی زمین دیدم، بازش کردم، نامهٔ داخلش را خواندم و تا دیروقت منتظر ماندم مادر به خانه بیاید. وقتی بالاخره از در وارد شد، خبر بد را به او دادم و گفتم ما دیگر جایی برای زندگی کردن نخواهیم داشت. هشت ساله بودم. مادرم به من اطمینان داد فقط فراموش کرده اجارهمان را بپردازد و اولین کاری که فردا صبح میکند، این است که چک را بفرستد…


نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.