انتشارات ققنوس منتشر کرد:
اقامتگاهی که من و خواهر و برادرم پس از مرگ والدینم به آنجا رفتیم، برخلاف آنچه در ابتدا انتظار داشتیم، از آن دست اقامتگاههای مجلل نبود که زمین تنیس و هاکی و کارگاه کوزهگری دارند، بلکه اقامتگاهی دولتی در روستا بود، تشکیلشده از دو ساختمان خاکستری و یک سالن غذاخوری در محوطهای که مدرسه هم آنجا واقع شده بود. صبحها با بچههای روستا به مدرسه میرفتیم، بعدازظهرها و شبها را در اتاقمان، کنار دریاچه یا در زمین فوتبال سپری میکردیم. آدم به این زندگی پادگانی عادت میکرد، با وجود این، بعد از گذشت سالها، همچنان ناراحتکننده است که سایر بچههای روستا اجازه داشتند پس از پایان مدرسه نزد خانوادههایشان بروند و خود آدم در این اقامتگاه اسیر باشد و احساس کند انگار عیب و ایرادی دارد. آدم اتاق ساده و محقرش را با عدهای غریبه تقسیم میکرد که گاهی به دوست تبدیل میشدند. پس از یک سال مجبور بودی دوباره نقلمکان کنی، پهن کردن بساط زندگی در زمان و مکان محدود بسیار دشوار است. دعواهای زیادی رخ میداد، ولی گفتگوهای شبانه هم وجود داشت. بهندرت درباره مسائل ارزشمند با هم صحبت میکردیم، مسائلی که در روشنایی روز هرگز تکرارشان نمیکردیم، ولی اغلب مواقع درباره معلمها و دخترها حرف میزدیم. «امروز موقع ناهار خوردن به من نگاه کرد؟» یا «چی؟ نمیشناسیاش؟ مورو، او در این مدرسه لعنتی زیباترین است.»
این کتاب جزو آثار تقدیرشده و پرمخاطب ادبیات آلمان بوده و نظر منتقدان و اهل ادب را به خود جلب کرده است. در واقع به مدت سه هفته، بی وقفه، در فهرست ده کتاب پرفروش آلمان جای داشته است.

نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.