انتشارات آموت منتشر کرد:
به عادت عصرهای چهارشنبه، مهمان حافظیه بودم و نیمکت خاطرات سالهای دورم. حافظ، زیر نگاهم باز بود، اما چیزی نمیدیدم. انگار لعابی از جنس نامرئی، حدفاصل نگاه من و ابیات خواجه بود. بدجوری گرفتار شده بودم. آنقدر که اگر میخواستم هم، نمیتوانستم بندهای اسارتم را نسبت به احساس او، پاره کنم. نه به آزادی بیمیل بودم، نه میلی به آن داشتم. حس غریبی بود، انگار چیزی نو را بعد از سالها، تجربه میکردم. بارها به خودم نهیب زدم که نباید کم بیاورم. تاوان سختی برای آزادیام پرداخته بودم و دلم نمیخواست مفت از دستش بدهم…


نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.